طبیعت و معماری ایران

در پی ثبت مطالب تخصّصی و نیمه تخصّصی در حیطه ی معماری و طبیعت ایران است.

یک
چه زیبا بود پاکت های کاغذی که زمان جنگ پاکت میوه و غیر آن بود.
پاکت های نایلونی بهداشتی! که باید برای بهداشتی شدن شفاف شوند، صفا ندارد.

دو
کیس کامپیوتر هست دل و جگرش پیداست.

سه
تراش و جامدادی و مانند آن کودکان جامعه ما را در معرض این فرهنگ قرار می دهد ...

چهار
حتا گشته اند در خلقت خدا و ماهی transparent (شفاف) یافته اند!
گزینشی تصنعی از استثنائات حکیمانه ی خلقت ...

پنج ...
شش ...
هفت ...


خلقت خدا در تکوین و تشریع بر پایه ی ستر است و "یوم تبلی السرائر" چیزی است که همه از نام آن هم می هراسند، پس چگونه است که در برابر مظاهر فرهنگ برهنگی سکوت می کنیم یا منفعل می نشینیم؟!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1392ساعت 20:52  توسط کاتب البلاگ  | 

سرعت وقایع گاهی چنان زیاد می شود که انسان به گردشان نمی رسد و وقایع گذشته فراموش می شود. دهها پست نیم نوشته دارم که دیگر (وقت/وقتی برای) تکمیل و انتشارشان نیست. امّا برخی وقایع ارزش آن را دارند که ولو درچند خط ثبت شوند. از جمله دو سه هفته پیش دو واقعه رخ داد که آن زمان، مدّتی با زمزمه ی دو ترانه همراه شده بود:


1- امتحانی سخت: واسطه گری برای یک امر خیر

گاهی در شرایطی قرار می گیری که نه تنها نباید مانع خیر شوی، باید به اندازه سکوت کنی و باید به اندازه حرف بزنی ... بسیار سخت است ... بسیار سخت ...

واین ترانه:
...
چه آسون دل بریدی از
دلی که پای تو گییییره
که ازین بدترم باااشییییییییییییییییییی
واسه تو نفسّش میییرهههههههههههه

در عالم انفس، این ترانه را نخست به خود خطاب می کردم و سپس به آن هردو بزرگوار ...
اما عالم آفاق مجال آن نیست که نهانها عیان شود و بطون به ظهور برسد و وقایع آن طور که ما درست می پنداریم رقم بخورد ... برای همه ی ما و آن هر دو بزرگوار!
برای کسی که بکوشد و متوکلانه به نوای حقیقت سرنهد، بی شک امر "واقع شونده"، امر "خیر" است.


نکته:
اهالی فرقه های بی اصل و نسب، ضرب المثل "الخیر فی ما وقع" را سالهاست در ایران رواج داده اند و اذهان عامه را به سوی تنبلی و بردگی و بره گی و ظلم پذیری و انفعال کشانده اند.
الخیر فی ما وقع فقط برای کسی است که تمام تلاش خود را انجام دهد و توکل کند.



2- تجدید دیدار با آقایی شریف
از آن جوانهایی که نسلشان روبه انقراض کامل است. برای باورهایشان زندگی می کنند و پای آن می ایستند. اعتقادشان چیزی مسخره و لوث نیست که عنداللزوم از آن کوتاه بیایند و یا پای آن معامله کنند.

واین ترانه:
به این عکسها ،خیره شو خیره شو
به اون روزهای پر از خاطره

نخواه گرمی خواب چشم کسی
بذاره که بیداری یادت بره

یه باری از امروز، رو دوشته
که واسش یه عمره زمین می خوری

همه منتظر تا ببینن یه روز
تو از جاده ی عشق دل می بری

ولی ایستادن فقط کار ماست
ما که قصه مون قصه ی خواب نیست

بیا دل به دریا بزن شک نکن
سرانجام این رود مرداب نیست

سرانجام این رود مرداب نیست
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 18:36  توسط کاتب البلاگ  | 

از خواندن کتابهای روانشناسانه گاهی به انسان حالت تهوّع دست می دهد. مبنای غالب تحلیلهای آنها مسایل جنسی است. حصر کردن انسان در یکی از ابعاد حیوانی او ...

برخلاف تصوّر رایج، غریزه ی جنسی تنها غریزه ی پشتیبان امر ازدواج نیست.

آن غریزه ی بسیار مهم دیگر «زوج طلبی» است.
تمایل به داشتن زوج؛
زوجی منحصربفرد و خاص؛
شاید کامل کننده و هم ارتفاع و آرامش بخش.

بهترین روابط عاشقانه ی حسی و عاطفی، با پیش فرض ارضای کامل غریزه ی جنسی، اگر غریزه ی زوجیت را ارضاء نکند، پایدار نمی ماند و تداوم نمی یابد.

به نظر می رسد این غریزه صرفا در مرتبه ی حیوانی نیست. بلکه اتّصال دهنده ای عمیق میان ابعاد حیوانی با ابعاد روحی روانی انسان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 14:45  توسط کاتب البلاگ  | 

انسانهای دوران ساز
دوران های انسان ساز

از آن ترکیبهای دوبخشی دکوراتیو یا خدای نکرده طعنه آمیز نیست

فرصتی برای پرورش نیست
ولی موضوعیت داره ...

شبتان زیبا، دلتان خوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 22:47  توسط کاتب البلاگ  | 

پیرمرد کجایی؟

دنیا هزار بار عوض شده و تو همانطور که بودی هستی.

...

 هر صبح وقت اذان

قبراق بلند می شوی.

کهنه-در چوبی اتاقت را آرام و بیصدا باز می کنی.

در آن سرما و تاریکی پای شیر آب می روی.

بوی صبح. تک نواهای مرغان. نم تازه.

...

پای سجّاده

برای خلق الله دعا می کنی. حتّا آنهایی که از دست و زبانشان آسوده نیستی.

...

گرگ و میش هوا

بقچه ات را بر می داری.

داس و بیلت را در پالان خرت می گذاری.

راه می افتی به طرف مزرعه ی پدری ات  

آن جیب کوچک مخصوص که روی پالانش دوخته شده تا  

موبایل بی دکمه ی ضدّگردوغبارت را در آن بگذاری

دلم را برده است

موبایلی که هرگز پیامکی از آن خارج نشده

اما کار دهها نفر اهالی آبادی با آن راه افتاده است

...

ظهرها گوشه ی مزرعه زیر آفتاب ناملایم و بادخنک

با رادیوی آ-سید-رضا اخبار گوش می دهید

و اراده های مردان سیاست به تو عرضه می شود

امّا تندترین خبرها هیچ وقفه ای در غذا خوردنت ایجاد نمی کند

وقتی نانهای لپ گلی حاجیه خانم را با ماستی که خودش از شیر گاو سیاه کم-شیرده بسته، میل می کنی

...

فصل گندم که می شود

به عکس خیلی ها، بخشنده تر می شود

غم همه را در سینه داری و از سختی روزگار خودت غمت نیست

...

دیوانه می کنی

ابروان مشوش تو

دست های پر از کبودی ات

ناخنهای کلفت سرخمیده ات

بینی درشت و تپلت

پیشانی پرچروک ت

عرقچین چهارفصلت که پوست زیرش را از نیم سوخته شدن نگه می دارد  

و

سخن گفتن بریده بریده ات از ته سینه

کم سخن می گویی

آه که چقدر کم سخن می گویی

همیشه سرت پایین است

هان! به چه فکر می کنی؟

به چشمهایم خیره شو

رنگ چشمهایت را هنوز درست ندیده ام

...

چه می شد آن یک سوال مرا با لبخند جواب نمی دادی

وقتی بعد از یک روز تلاش

بارعلف را دوبرابر قد درازگوش روی آن با طناب می بستی

وقتی پرسیدم تو از زندگی چه فهمیده ای که ...

...

وای اگر نرفته بودی پیرمرد

و دنیای نگون بخت را چنین تنها نمی گذاشتی ...

رفتی و حتّا چمشهای گریه کن بر قبرت

گریه ی آسمان را ندیدند قهر زمین را باور نکردند

...

کوچک بودم

تا جیب روی قلبت می پریدم و نمی رسیدم

هنوز کوچکم و هنوز

بلند می پرم، اما نه آن هوا که تویی ...

...

رفتی و

مرا گذاشتی

در خلسه ای از بیم و تردید

با کوله باری از امیدهای ناشکفته و یقین های تنها

...

الدنیا بعدک الفناء

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 6:45  توسط کاتب البلاگ  | 

از ویتروویوس ۳«اصل» (استحکام، کارایی، زیبایی- Firmitas, Utilitas, Venustas) مشهور شده است، اما خود او «اصول بنیادین معماری» را 6 تا می داند.

دیوید اسمیت کاپن در کتاب «مبانی نظری معماری غرب» با پیوند زدن دو دانش اخلاق و منطق (که هر دو بخشهایی از فلسفه ی یونان باستان هستند) کوشیده است «مقوله» هایی ۶گانه برای معماری استخراج کند.

هر فضیلت اخلاقی در ترکیب با یک ماهیت ارسطویی یک مقوله ی معماری می سازد (از چپ به راست):

مقوله‌های کاپن

فضایل نظیر یونانی

ماهیات نظیر ارسطویی و معادل معماری آن

اصلی

بیطرف بودن فرم

انصاف

کمیت (quantite): شکل، هندسه

form

تاثیر عملکرد

اعتدال

مفعول (passion): کاربرد، نیاز

function

درستی معنی

عقل

کیفیت (qualite): معنا، تشابه

meaning

فرعی

التزام ساختاری

وظیفه

جوهر (substance): ماده، ساخت

structure

توجهی برای بافت

عشق

رابطه (relation): بافت، همبستگی

context

انگیزه روحی

تهوّر (شجاعت)

فاعل (action): اراده، قدرت

intention

سپس او در 3جلد کتاب، تحوّل این مقوله ها را -از ویتروویوس تا امروز- پی گرفته است.

بزرگترین و پررنگ ترین عاملی که به معماری مدرن شخصیت بخشید و اشتباههای عمیق آن را با نیرویی عظیم تا امروز امتداد داده و می دهد، عامل «اراده» بود و هست.
اراده بسیار بیشتر از
فنون، اختراعها و اکتشافاتی که بسیاری از آنها -لااقل در معماری- خوشبینانه برگرفته از مشابه های پیش از مدرن آنهاست،
بر ساخت بناها و فراگیر شدن مدرن-ایسم به جای ایسم های انسانی تر، اثر گذاشته است.

دوران انقلاب صنعتی، هنوز دورانی عجیب و قابل مطالعه است.

  • نه به خاطر اختراعات و اکتشافات آن بلکه به خاطر انسانهایی که چنان مدهوش جوّ زمانه شدند که حاضر بودند عمر خود را در راه آن فنا کنند.
  • به خاطر عبرت گرفتن از آنها (و البته آموختن از پاره ای سادگیها و نیکیهایشان و کمی از مطلق فنون و روشهاشان).  
  • به خاطر شناخت ریشه ها، سازوکارها، انگیزه ها و کنشهایی که آن انسانها را به قماری چنین خسارت بار واداشت.

توهم «دوران ساز شدن» و «بروز بودن» و «لزوم تبعیت از روح زمانه» یعنی آنچه می توان افراط در بزرگنمایی وجود و سلطه ی «زمان» (و به بیان بهتر «زمانه») نامید،
برای آن مدهوشان،
نوعی اتوریته (اقتدار، سلطان، در اصطلاح به این معنی: محق دانستن خود به اعمال قضاوت شخصي در سایر پدیده ها از جمله انسانها و طبیعت) ایجاد نمود.

اتوریته ی آرشیتکت های مدرن هم بخشی کوچک و مقلدانه اما پرجنجال و بی قید، از اتوریته ی حاکم بر آن دوره است.  

بدون نیاز به سخنوری های طولانی
و با تأمّل بر عمومی ترین سطح شناخت از آن دوره
می توان از آن سعی و خطای تاریخی مدرن-ایسم، درسهایی برای امروز برگرفت:  

1. بیرونی - منفی
تبعات فراگیر آن دوره بر انسان و طبیعت نشان می دهد این اتوریته، کاذب و غیرقابل تداوم است
زمینه ی تاریخی آن دوره، حاکی از برانگیخته شدن یک افراط بزرگ در برابر یک تفریط بزرگ است (چالش کلیسا و روشنفکران)  

2. بیرونی – مثبت
مرحله ی غلبه در برابر تفریط کلیسایی (اوایل رنسانس)
و سپس مطلق "پویایی و تلاش" درجریان ساختن تمدن غرب در طی 4قرن (از رنسانس تا انقلاب صنعتی) پر از وجوه مثبت و آموزنده است.

3. درونی – منفی
انگیزه هایی که باعث گذشتن از مرزها (نابودی انسان و طبیعت) شده است، خطرناک است
آن اتوریته (محق دانستن خود به اعمال قضاوت شخصي در سایر پدیده ها) شاید زیانبارترین آنهاست که حتّا وجود خود مدهوشان را نیز به نابودی و بی ثباتی می کشد.  

4. درونی – مثبت
قدر مطلق «اراده» فی نفسه ارزشمند و ستودنی است.
معماری امروز ایران بیش از هر چیز به عامل اراده نیازمند است.
به شور و شوقی
که آن را از خمودگی و دل مردگی بیرون کشد
و به باوری
که افقهایی شاداب، امیدبخش، پایه دار (پایدار) و درون فرهنگی (خودی) برای آن ترسیم کند
و خودبسندگی و عزّتی
که آن را از پیمودن کوره راههای بی پایه و اساس بی نیاز کند


خالقا اگر مرگ نیستی است از آن به تو پناه می برم
و اگر هستی و شناختن و خواستن مرگ است
و اگر باشنده عال و مغرور است و علو و برتری جویی مرگ است
از تمام بودنهایم نیز به سوی تو می گریزم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 11:51  توسط کاتب البلاگ  | 


بارها
اين فرموده ي ختم رسل را با ديگران –از تيپ هاي مختلف- در ميانه گذاشتم:
ويل لقوم يلبسون مالاينسجون ...
واي بر قومي که مي پوشند آنچه را که خود نمي بافند ...

عکس العمل ها دردناک بود. شرمسارم از بيان اين نتيجه:
تا اين تاريخ هنوز يک نفر را نيافته ام که واقعا به انجام فرموده ي آن نور عالمتاب «التزام عملي» داشته باشد!
و متأسّفانه حتّا بسياري از افراد بزرگ و بزرگوار با آوردن بهانه هاي رنگارنگ از «التزام نظري» هم سر باز مي زدند!

ننگت باد اي زمانه ي رنگارنگ!
فرياد ز شيريني و پرويزي* افرنگ! 

پيداست سخن حضرت مربوط به تهيه و خريد لباس هم هست. نفرمود «واي بر قومي که نمي بافند آنچه مي پوشند» در اين صورت فقط پاي بافنده گير بود. ولي در فرمايش اصلي پاي هر دو نفر گير است: بافنده و مشتري. و در اصل ميان اين دو مرزي نيست.
احتمالا پاي مسايل مهمتر در ميان است.

آنچه به عقلم مي رسد:
لباس از «ابتدايي ترين» نيازهاي انسان است که جنبه ي «اجتماعي» (قومي) دارد. اگر اجتماعي، در نيازي چنين ابتدايي وابسته باشد آيا آن جامعه مي تواند شعار «عزّت و استقلال» سر دهد؟
و اصلا مي تواند از «بودن» سخن بگويد؟!

کم مسأله ای نیست...
ابداً شوخی نیست ...
آتش است اين بانگ ناي و نيست باد ...

اي قوم! وقتي لباس قومي ديگر را مي پوشي يعني تو نيستي و آن قوم هست. يعني در دايره ي زيبا و رنگين «و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا» ** سهمي نداري ولذا ارزش شناخته شدن هم نداري! اگر هستي خود را بياب و پاي بودنت بايست ...

چون چاره نيست صبر بناچار مي کنم ...






هر نفسي طعم مرگ را خواهد چشيد و شما را به آزمون خير و شر مي آزماييم و به سوي ما يازگزدانده مي شويد. (انبياء: 35).


* پرويزي: پر-آويزي، دست-گير بودن، فريبندگي و گرفتارکنندگي
** شما را شعبه شعبه و قبيله قبيله آفريديم تا يکديگر را بشناسيد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 12:9  توسط کاتب البلاگ  | 

https://www.youtube.com/watch?v=FtaSSCJOFlo
http://dl.azarava.com/music/Ordibehesht-92/Shajarian%20-%20az%20eshgh%20%20-128-www.azarava.com.mp3
از کارهای جدید استاد محمدرضا شجریان است.


ابتدا دور از انتظار بود.
شلوغ به نظرم آمد و تند تند و نجویده ...
بعد دیدم یک دریا غم ناب ایرانی را در سبوی کوچک دنیای مدرن ریخته است ...
و چه قشنگ با جوانها کار می کند این پیرمرد ...
و چه سخاوتمندانه و زیبا و بجا آن جوان آمریکایی را به دستگاه پرآداب موسیقی ایرانی راه داده است

از کار
اول بدم آمد
بعد خوشم آمد
بعد فراموش کردم
بعد بدم آمد
بعد خوشم آمد

هنوز متغیر است ...
هنوز این کار را دوست ندارم
نسبت به آن احساسی دوگانه دارم
دوگانگی هایش زیاد است
اما یک اثر لایق شنیدن و اندیشیدن یافتم
اثری که به اندیشه وا می دارد
ما که هستیم در این زمانه؟ اصلا مایی مانده؟ اصلا هنوز هستیم؟

بر من گذشتی سر بر نکردی
از عشق گفتم باور نکردی
دل را فکندم ارزان به پایت
سودای مهرش در سر نکردی

گفتم گلم را می بویی از لطف
حتّا به قهرش پر پر نکردی
دیدی سبویی پرنوش دارم
با تشنگیها لب تر نکردی

یادت به هر شعر منظور من بود
زین باغ پرگل منظر نکردی
هنگام مستی شورآفرین بود
لطفی که با ما دیگر نکردی

بر من گذشتی سر بر نکردی
از عشق گفتم باور نکردی
دل را فکندم آسان به پایت
سودای مهرش در سر نکردی

شعر (از سیمین بهبهانی) مصرعی دیگر هم دارد:
آتش گرفتم چون شاخ نارنج
گفتم نظر کن! سر بر نکردی

سپاس ویژه از م.ر.ن.
سخت است عبور سالم از این دنیا. یا رب به کرامت خود آسان فرما.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 23:25  توسط کاتب البلاگ  | 

این سلسله (آشپزی سالم) را بر نادانسته های بی پایان و دغدغه های نافرجام عمر کوتاهم می افزایم، فقط به بهانه ی حضور زنده ی دو وجود عزیز و نورانی:

اوّلی ننجونم
که سالها بعد از رفتنش به ارزش غذاهای مندرآوردی، بی مزه و  نیم سوخته اش پی بردم.
«مندرآوردی» چون مواد غذایی را می فهمید و با «هر جور مواد غذایی که در خانه «موجود» بود» ترکیبهای جدید و خلاقانه می ساخت و این اوج معنای «کدبانو» است.
«بی مزه» چون استفاده اش از سرخ کردن و انواع ادویه در حداقل ممکن بود و طعم غالب غذاهای بی نمکش، طعم طبیعی خود مواد غذایی بود.
و «نیم سوخته» چون در سن هشتاد سالگی دیگر توان مدیریت زمانی پخت و پز را نداشت و اغلب غذاهایش ته می گرفت و این ورد زبانش بود که «سوخته مبارکه» !
و درد و دریغ من نالایق بی انتهاست ازاینکه آنقدر ذوق و هوش و شعور نداشتم که در اندک مدتی که هم خانه اش بودم، رموز یا حتا واژه های ابتدایی «آشپزی سالم» را از او بیاموزم.

دومی محمد رضایی ندوشن است
پدیده ای در ابعاد مختلف زنده گی است، که امیدوارم شخص خدا همیشه پشت و پناه او باشد.
با 2بار پختن غذای فوق الذکر، طعم غذاها و یاد خاطرات ننجون و سبک آشپزی او را در من زنده کرد.

خب، حالا غذای امروز (که انشالا بعدا بروز می شود)

ویژگیهای بی نظیر این روش طبخ مرغ:
اولا سرخ کردن مرغ از آن حذف می شود
دویما مرغ آن آنقدر نرم است که اگر استخوانش را بگیری و بلندکنی گوشت آن می ریزد
سیما بسیار سریع پخته می شود و کم زحمت است

خب، مواد لازم:
مرغ چهارتکه شده
(2 ران و 2 سینه، بالها و گردن جزو چهارتکه محسوب نمی شود و برای سوپ کنار می گذاریم)
فلفل دلمه، گوجه (و پیاز ؟)
فلفل سیاه و نمک
(دو ران برای دونفر کافی بلکه با برنج، بسیار زیاد است. مقدار باقی مواد را یادم نیست!)

دقایق روش طبخ را هم انصافا الآن قاطی کرده ام، فقط یادم هست که اول فلفل دلمه و گوجه را تفت می دهی و بعد مرغ با آب خود اینها می پزد. رب نباید بریزی چون نمک دارد و مرغ را سفت می کند پس نمک را هم سرآخر اضافه می کنی ...

امیدوارم آقامحمد این مرقومه را نبینند و روش طبخ را بپرسم و با کسب اجازه اینجا بنویسم. هرچند بخشهایی از آن ابداع شخصی اوست و کپی رایت دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 0:33  توسط کاتب البلاگ  | 

مطالب قدیمی‌تر