پیرمرد کجایی؟
دنیا هزار بار عوض شده و تو همانطور که بودی هستی.
...
هر صبح وقت اذان
قبراق بلند می شوی.
کهنه-در چوبی اتاقت را آرام و بیصدا باز می کنی.
در آن سرما و تاریکی پای شیر آب می روی.
بوی صبح. تک نواهای مرغان. نم تازه.
...
پای سجّاده
برای خلق الله دعا می کنی. حتّا آنهایی که از دست و زبانشان آسوده نیستی.
...
گرگ و میش هوا
بقچه ات را بر می داری.
داس و بیلت را در پالان خرت می گذاری.
راه می افتی به طرف مزرعه ی پدری ات
آن جیب کوچک مخصوص که روی پالانش دوخته شده تا
موبایل بی دکمه ی ضدّگردوغبارت را در آن بگذاری
دلم را برده است
موبایلی که هرگز پیامکی از آن خارج نشده
اما کار دهها نفر اهالی آبادی با آن راه افتاده است
...
ظهرها گوشه ی مزرعه زیر آفتاب ناملایم و بادخنک
با رادیوی آ-سید-رضا اخبار گوش می دهید
و اراده های مردان سیاست به تو عرضه می شود
امّا تندترین خبرها هیچ وقفه ای در غذا خوردنت ایجاد نمی کند
وقتی نانهای لپ گلی حاجیه خانم را با ماستی که خودش از شیر گاو سیاه کم-شیرده بسته، میل می کنی
...
فصل گندم که می شود
به عکس خیلی ها، بخشنده تر می شود
غم همه را در سینه داری و از سختی روزگار خودت غمت نیست
...
دیوانه می کنی
ابروان مشوش تو
دست های پر از کبودی ات
ناخنهای کلفت سرخمیده ات
بینی درشت و تپلت
پیشانی پرچروک ت
عرقچین چهارفصلت که پوست زیرش را از نیم سوخته شدن نگه می دارد
و
سخن گفتن بریده بریده ات از ته سینه
کم سخن می گویی
آه که چقدر کم سخن می گویی
همیشه سرت پایین است
هان! به چه فکر می کنی؟
به چشمهایم خیره شو
رنگ چشمهایت را هنوز درست ندیده ام
...
چه می شد آن یک سوال مرا با لبخند جواب نمی دادی
وقتی بعد از یک روز تلاش
بارعلف را دوبرابر قد درازگوش روی آن با طناب می بستی
وقتی پرسیدم تو از زندگی چه فهمیده ای که ...
...
وای اگر نرفته بودی پیرمرد
و دنیای نگون بخت را چنین تنها نمی گذاشتی ...
رفتی و حتّا چمشهای گریه کن بر قبرت
گریه ی آسمان را ندیدند قهر زمین را باور نکردند
...
کوچک بودم
تا جیب روی قلبت می پریدم و نمی رسیدم
هنوز کوچکم و هنوز
بلند می پرم، اما نه آن هوا که تویی ...
...
رفتی و
مرا گذاشتی
در خلسه ای از بیم و تردید
با کوله باری از امیدهای ناشکفته و یقین های تنها
...
الدنیا بعدک الفناء