برای اردی بهشت عزیز

«ورزیدن» نوعی ورزش و تمرین است (خیلی بندرت به معنی «حاصل کردن» و «به دست آوردن» هم به کار برده اند ...).
تلاشی برای حس کردن «هستی» (بودن)
و تجربه ی «شدن»
و شاید شاید شاید «رسیدن».

چراکه در قلّه های صفات انسانی (مانند عشق و حتا مهر، عدالت، شجاعت، عفّت، حکمت) سخن از رسیدن نابجا است. و اگر مقصد انسانیت یکی است تمام ورزیدنیها هم در آن اوج یکی هستند. پس کو فرد جامع این صفات؟ کو برفی که خود را -هشیوار با جامه های سپید- بر خط الرأس آن قلّه ها گسترده باشد؟

عدالت ورزیدنی است.
خدای مهربان فرموده: إعدلوا هو أقرب للتقوی  «عدل بورزید» که به تقوا نزدیکتر است
[هیچ جای کتابش] نفرمود «عادل باشید» (کونوا عادلین). خوب می داند نمی توانیم «عادل» باشیم. گویا ضعف ما را بخشیده و می گوید در حدّ توانتان تلاش کنید.

حرف زدن از عشق و عدالت و انصاف و مهر و انسانیت و ... این روزها خیلی راحت است و مدّعی زیاد دارد. [گاهی در حدّ مسکن مهر و سهام عدالت زمینی می شود]. برای برخی نان و آب هم دارد. امّا کو واصل حقیقی؟ آنکه در آن مقام حضور دارد؟

این صفات آنقدر شیرین و دوست داشتنی است که انسان از تصوّرش هم لذّت می برد.

راست می گویند هر کس در طلب چیزی است که ندارد! پس اگر چیزی هست که همه در طلب آنند، همه ندارندش ... و بیچاره، مدّعیان داشتن آنند (که به نداری خود جاهلند!)
و البته اینجا فقر –حتا بیچارگی آن جهل مرکّب- باعث سرافکندگی نیست، چون:
ما در فقر بی انتهایمان با هم برابریم هرچند در داشته های اندکمان شاید کمی متفاوت باشیم!

اوج بیچارگی و سرافکندگی «نورزیدن» است.
به اندازه ی بود باید نمود
خجالت نبرد آنکه ننمود و بود؟

بد نیست
از این پس به جای ترکیبهای قبیح و مستعمل «عاشقم» و «عاشق شدم» بگوییم «عشق می ورزم» یا «عشق ورزیدم» ...
و به «خود» بیقرارمان دلداری دهیم که: «هرچه بجویی و نیابی مرنج»!